تبليغاتX
بابا،همين نزديكی...
... روزگاران يك خانواده شهيد

این روزها با فرا رسیدن ایام حج من هم یاد زمانی افتادم که بابا به سفر حج مشرف شد.خیلی وقت بود که نوبت سفرشون رسیده بود و وقت رفتن بود.اما به دلیل ماموریتها و مشغله کاری زیاد این سفر به تاخیر می افتاد. تا این که در یکی از همین ماموریت ها پای بابا شکست و مجبور شد پاشو گچ بگیره.و آخر بابا با پای گچ گرفته راهی سفر حج شد.
مامان میگفت به محض ورود به مدینه،با وجود توصيه پزشكان بابا گچ پاشو باز میکنه و در جواب علت این کار میگه که نمیخوام این گچ باعث الودگی فرشهای حرم پیامبر بشه.

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط دختر بابا  | 

با اینکه محمد ناصر اصلا بابا رو ندیده اما شاید از همه به بابا نزدکتر باشه.
گاهی اوقات از خواب که بیدار میشه میگه بابا اومده بود با من توپ بازی میکرد.برام بستنی قیفی خرید.محمد ناصر به بستنی قیفی خیلی علاقه  داره و از هفت روز هفته ، شش روزش رو خواب بستنی قیفی میبینه ... میگه با بابا رفتیم پارک و ... . 

+ نوشته شده در  ساعت 11  توسط دختر بابا  | 

با نزدیک شدن نوروز و سفر مقام معظم رهبری به مشهد،بابا که فرماندهی گردان ویژه نیروی زمینی سپاه در خراسان را بر عهده داشت ، در آماده باش بود و از چند روز به سال تحویل می رفت و تا پایان حضور آقا در مشهد در ماموریت بسرمی برد و به خانه نمی آمد.
حفظ امنیت سرزمینی در هر استان با نیروی زمینی سپاه به عنوان نیروی ارشد نظامی منطقه می باشد.و این میان نیروی ویژه یگان مستقر، بیشترین مسولیت را دارد.  
مدتها بود که بابا موقع سال تحویل ، خانه نبود.یک سالی همان ثانیه های نزدیک تحویل سال بود که دیدیم به خانه آمد و سال که تحویل شد باز برگشت.یعنی تنها چند دقیقه!
در یکی از یادداشتهای شهید ظریف می خوانیم: "فردا مولا و مقتدایم به مشهد می آید.دیروز با بچه های سپاه ولی امر در ارتفاعات مشهد گشت هوایی داشتیم..."

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط دختر بابا  | 

می بینی همه را .از این روست که شهیدت خوانند.چو آگاهی بر عوالم ما. محمد ناصر امروز صبح نام تو را می گفت.نقطه ای را در خانه نشان می داد که بابا اینجا آمده ،اینجا نشسته.گویی خواب تو را دیده.هر از گاهی ،صبحها بیدار می شود و تا ساعتی تو را یاد و نام می کند.دیشبی از مامان پرسیده بود :بابا کجاست؟بابا کو؟

چه می گذرد بر دلبندان تو آنگاه که قفل در به بهانه ای،ندا میکند.یکجا بر خواست مادر ،فائزه.مامان... بابا.و تو نیستی مثل همیشه.با آن لباس سبز.کلاه در دست.با سلام.
می گفت:گفتم تو چه می دانی که بر بچه ها چه می گذرد.خبر نداری.شفاف پاسخ گفت:هر روزه می بینم.با شما هستم.آخر هم گفت: محمد ناصر را بزرگ،بزرگ کنید.

اینها گوشه ای است.وقتی دست نگاره های تو را می خواندم دیدم که خوب می بینی یارانت به کجا رفته اند و تو به کجا و همرهانت به کدام رو.سپاه را گفتی که رو به کجاست و دلداده اش بودی و دل نگران.بلند و با فریاد می گفتی که رشد شما را خواهانم ای یاران دیرینه.و در تنهایی خود می نوشتی:پروردگارا ،ما را از این میان بردار و کسی چون خودشان بر ایشان گمار.   
 

+ نوشته شده در  ساعت 18  توسط دختر بابا  | 

دکتر هوشنگ بزرگی از یاران کاوه و همرزم شهید ظریف می گفت ،علی قمی جانشین کاوه ،ملجا و مونس بچه های تیپ ویژه بود.آنچه برای کاوه بروز نمی دادنند برای علی قمی آشکار بود.قمی مداح هم بود.روزی بعد از یکی از عمیلیاتها علیه ضد انقلاب در کمپی کوهستانی شهدا و زخمی ها را به ردیف کنار هم گذاشته بودیم. علی قمی وارد شد.صحنه را که دید نوایی عاشورایی از همان سنخ جبهه و کربلا سر داد که تا کنون حال خوشی را که در آن روز و لحظه از نوای علی قمی بر جانم ریخت نداشته ام.

آن روز کردستان کربلا بود و روزهایش عاشورا و کاوه و یارانش عاشورائیان.    

+ نوشته شده در  ساعت 13  توسط دختر بابا  | 

در مشهد.میدان جانباز .خیمه الحسین.معروف است .حاجی آخوندی از بچه های تخریب خراسان راه انداخته است.کلی از بچه های جبهه و جنگ و بسیجی ها و طلبه های هیئتی دور و برش رو گرفته اند.بالا شهر است.همین میدون جانباز.بچه های سجاد هم هستند.مذهبی ها و حاجی آخوندی کیف می کنند وقتی چارتا از اینا میان تو هیئت.الآن زیاد شدن.

داد می زد ناصر قدح ها رو نبرن.حاجی آخوندی بود.وسط هیئت پشت میکروفون به شهید ظریف که حالا خیلی دور، بیرون خیمه مشغول سرو سامان دادن به غذای عزاداران بود می گفت مواظب باش کاسه های غذا رو با خودشون نبرن.بمب خنده بعد از کلی گریه.صدا تو همه خیمه و محوطه بیرون می پیچید.

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط دختر بابا  | 

همین چند روز پیش یادواره اش بود.از فرماندهان تخریب جنگ."نگین تخریب" را مدتها پیش خوانده بودم.بسیار جذاب و سازنده بود.بنیاد حفظ آثار و بنیاد شهید متولی برگزاری بودند.سرهنگ صدوقی عزیز گفته بود حتما بیام تا ایده بگیرم برای یادواره شهید ظریف.رفتم.فتاح وزیر نیرو آمده بود از رفقای شهید.چنتا دیگه از مسئولین کشوری که دوران جنگ با شهید عاصمی تو یک یگان بودند هم حضور داشتند.
احمدی نجاد ـ صفحه کلید کمی ایراد دارد ـ پیام داده بود .جلسه ای خیلی خوب اما رسمی و بی روح.محتوای بسته اهدایی یادواره که شامل یک نرم افزار و یک کتاب درباره شهید بود به همه چیز می ارزید.یعنی به کل جلسه و مهمانانش که قریب به هشتاد درصدشان با دعوت رسمی از نهادها و سازمانها رسیده بودند.چند میلیونی هزینه برداشته بود.گرچه به نسبت خیلی مراسمات بی ثمر دولتی ارزش دارد اما اینها قالبی است که دیگر کارایی مطلوب و جهادی را که امروزه معارف شهدا باید در جامعه عرضه کند ندارد. صحبتهای کلیشه ای و نخنمای مشاور رئیس جمهور درباره اهمیت ادامه راه شهدا از همه مبتذل تر بود.جالب اینجاست که محصولات فرهنگی تولید شده برای شهید عاصمی محصول تلاش یک عده بچه های خوش فکر بسیجی است که توانسته اند کاری در حد ذائقه و استانداردهای متداول بازا نشر و نرم افزار ارائه دهند.اکثر شان را می شناسم.موسساتی دارند که چند سالی است طراوتی به این عرصه ها بخشیده اند.
خلاصه از این یادواره خوب ایده گرفتم و به این ایده رسیده که برای شهید ظریف یادواره برگزار نکنیم .یک جلسه دعای کمیل یا زیارت عاشورا با سخنرانی که حرف برای گفتن دارد و دل برای الهام بخشیدن دنیایی تاثیر است و تبلیغ.همراه با یک چایی تلخ مرسوم آخر روضه ها نه مثل موزای کال یادواره شهید عاصمی.

+ نوشته شده در  ساعت 14  توسط دختر بابا  | 

نیمه ماه مبارک رمضان بود که مادر خانم خوبم در برنامه کمک به ایتام که کمیته امداد برگزار کرد سرپرستی دو کودک یتیم را قبول کرد.گفته بودند برای این کار باید ماهانه مبلغی به حساب یتیم ریخته شود وهمچنین کمکهای غیر نقدی نیز پذیرفته می شود ...

گرفتاریها و مشغولیتهای روزانه مادر خانمم که بخشی از آن هم تنها منحصر به همسران شهداست باعث شده بود واریز ماهیانه پول به حساب بچه های یتیم فراموش شود ...
همین چند شب پیش بود .شهید ظریف گفته بود شما که نمی خواستید به یتیما کمک کنید چرا سرپرستی شونو قبول کردید ...؟اومده بود به خواب مادر خانمم.

+ نوشته شده در  ساعت 14  توسط دختر بابا  | 

همسر شهید می گوید: شهید ظریف نقل می کرد از یکی از ماموریتهای شرق کشور به اتفاق جمعی از فرماندهان لشگر ۵ به مشهد باز می گشتیم.آفتاب داغ و هوای گرم و راه طولانی طاقت همه را بریده بود.به همکاران گفتم خدا کند تو این هوا بتوانیم یک نوشابه حسابی بخوریم. کمی نگذشته بود که به یک کامیون نوشابه که مقداری از بارش بیرون کنار جاده ریخته بود برخوردیم. با ماشین و لباس سبز سپاه بودیم .جلو رفتیم نوشابه خواستیم .یک جعبه بیرون گذاشت و گفت اگر به شما ندهم پس به چه کسی باید بدهم.فرمانده لشگر که همراه ما بود گفت کاش حاجت بزرگتری از خدا میخواستی.این زمانی بود که در منطقه شرق کشور به شدت با اشرار و قاچاقچیان در گیر بودیم.

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط دختر بابا  | 

دیروز جمعه بعد از بازگشت از میهمانی خانه دایی جواد با مادر خانمم، همسرم  و بچه ها دور هم نشسته بودیم که یکدفعه برق رفت و همه جا خاموش شد.اما این میان صحبت از شهید ظریف حال و هوایم را روشن کرد. هرگاه زمان و مکان مناسب باشد سعی می کنم از خاطرات شهید و حرفهایش از خانواده بشنوم و به یاد بسپارم.

مادر خانمم می گفت :"بابا هرگز خاطرات ناخوشایند و نگران کننده را برای ما بازگو نمی کرد.بعد از جنگ بود که از ماجراهای دوران دفاع  یا کردستان صحبت می کرد.هنگامه ماموریتهای شرق کشور نیز تنها خاطرات شیرین نصیب خانواده بود و بسیاری ماجراها را ما بعدا می فهمیدیم."

مامان تعریف میکرد کمترین زمانی که طول میکشید آقای ظریف از جبهه به خانه باز گردد یکماه بود.در حالی که دو بچه کوچک زیر پنج سال هم در خانه داشتیم. 

هرگاه از ماموریتها به خانه باز میگشت سعی داشت خلا نبودش را جبران کند با خرید هدایا،تفریح در بیرون از شهر،دید و بازدید از فامیل و ...

همیشه از کردستان هدیه ای می آورد.روسریهای رنگی کردی،لباس،...این آخرین ماموریت گفته بود ـ به همکاران و دوستانش در منطقه ـ که منتظر نتایج کنکور دخترم هستیم .فراموش نکنید برای بچه هایم از کردستان سوغاتی ببرید!!!

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط دختر بابا  | 

این روزها که می گذرد باخود عطری از کوهستانهای زاگرس به همراه دارد. دل انگیز و شوق آفرین است.
این روزها بسیار به اخلاص نیازمندم. بسیار مبرم. حال و هوای جبهه های کردستان در سر، به دنبال راهی هستم که مرا از این نزدیکی تا آن بالای آسمان ببرد.با شکوه. پر طنین.آنچه اینجا هست همه رکود است و کندی، و آنچه در حرکت است صد اما و اگر و حیله بر دوش در انبان دارد.

اما من ...
می خواهم جاری باشم چون خروش کاروان آبرودها.

                                                                می خواهم طنین باشم پر هیبت بر فراز صلابت دشتها.

می خواهم پژواک باشم ، توحید گستران جاری کردستان را

                                                                                                 محمود کاوه و ناصر ظریف را .

 

+ نوشته شده در  ساعت 14  توسط دختر بابا  | 

دیشب جشن عروسی دختر یکی از سرداران نیروی زمینی سپاه در خراسان بود. ما هم دعوت بودیم. محمد ناصر ظریف همراه من آمد و خانواده هم به قسمت خانمها رفتند . همکاران پدر خانمم با ورود من به همراه محمد ناصر که سر بغلم بود جلو آمدند و ضمن معرفی کسانی که من نمی شناختم ، تبریک می گفتند و به محمد ناصر ور می رفتند.

 نکته جالب در مراسم تمجید و تعظیم مکرر مداح میهمان بود که دائم می گفت با تبریک به خانواده محترم سردار ... به مناسبت این وصلت مبارک ... این میان یکی از معاونین مادون پدر عروس خانم در  سپاه که اتفاقا در مراسم نیروی زمینی هم نقش تدارکات و مدیریت برنامه های فرهنگی را به عهده دارد دائم در طول تالار در رفت و آمد بود و گویا برگزاری این مراسم هم به عهده او بود و هی به مداح تذکراتی و اشاراتی داشت که ما نمی فهمیدیم. اما بعد از این اشارات بلافاصله مداح می گفت :"سلامتی خانواده محترم سردار ... "

+ نوشته شده در  ساعت 19  توسط دختر بابا  | 

صدها صفحه دست نوشته . آنچه تا کنون جستجو کرده ام . یادداستهای شهید ظریف ـ آنهم بصور روزانه ـ از سالهای ۶۲و ۶۳ موجود است . وقایع قبل از آن را نیز ، شهید بصورت جداگانه بعد ها نگاشته است . مجموعه ای غنی،ماندگار و شورانگیز از خاطرات ، تجربیات و نکات مهم از شخصیت ، تربیت و حیات معنوی و نظامی شهدا.حاوی سیر رشد و کارنامه یک دانش آموخته مکتب خمینی .فردی از همین مردم نزدیکی ما.

مادر شهید حسن باقری در مصاحبه ای گفته بود از این شهید حدود پنجاه هزار صفحه دست نوشته موجود است از گزارش برنامه های روزانه تا ایده ها و آرزوها برای آینده جنگ و ایران . خاطره از همرزمان شهید تا دل نوشته ها و درد دلها.  

 

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط دختر بابا  | 

امروز یکی از روحانیون حوزه مشهد که ارتباط تنگاتنگی با شهید ظریف داشت و دارد برایم نقل می کرد که گاهی در صحبت با سرداران سپاه خراسان می پرسیدم چرا آنطور که باید از نیروهای شهید کاوه و تربیت یافتگان سیره او که همه از سرامدان سپاه پاسداران در کل کشور هستند استفاده نمی شود؟در جواب می گفتند اینها در اندازه ای نیستند که بتوان ...بعد از شهادت شهید ظریف می گفتند لشکر خراسان اینها را نشناخت و قدر اینان را ندانستیم!!!    

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط دختر بابا  | 

دو هفته ای بیش به سالروز شهادت سرداران حماسه آفرین تیپ ویژه شهدا ، محمود کاوه و ناصر ظریف باقی نیست.در تکاپو هستیم تا مراسم امسال را با حال و هوای بهتری برگزار کنیم .لشکر ۵ نصر آمادگی خود را برای برگزاری مراسم مشترک این شهیدان اعلام داشته اما به نظر می رسد علت اصلی پذیرفتن ایده مراسم مشترک ضعف و بی انگیزگی در تدارک دو برنامه فرهنگی آنهم به فاصله تنها چند روز از هم می باشد.بهمین علت گفته اند یک کاسه اش کنیم ،صرف نظر از اینکه بپذیریم فرهنگی لشکر ۵ خراسان توانایی انجام کار فرهنگی کیفی را دارد یا نه!!!

دل نگرانی همسر شهید این میان حکایت دگری است.از بی اعتناییها و بی مهری ها و از همه مهمتر از فراموشی آنچه من آن را میراث معنوی شهید ظریف می نامم.
روزگاران همسران شهدا و جانبازان خود فصل دیگری است از ذخایر و معارف و رویشهای انقلاب اسلامی ...

مثل همیشه بهترین آن است که شهدا خود درنظر گیرند و اراده کنند که اینان "طلیعه داران تحول باطنی ما " هستند و مجاری رحمت و نصرت خدا .اکنون نیز برای یاد آوری زندگی حیات آفرینشان خود نیز باید مدد رسانند مثل همیشه.

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط دختر بابا  | 

با اعلام رزمایش بزرگ سپاه در منطقه غرب کشور بخش زیادی از فرماندهان و امکانات نیروی زمینی سپاه در خراسان به منطقه اعزام می شود.این میان مقرر می گردد ناصر ظریف به علت حضور اکثر فرماندهان در کردستان به منطقه نیاید و مسئولیت یگانهای حاضر را بپذیرد ...

همسر شهید می گوید آنقدر بی تابی کرد تا توانست خود را به کردستان برساند و در رزمایش حضور داشته باشد.دائم می گفت من که بچه کردستانم باید در اینجا بمانم و دیگران که ... میگفت منطقه را مثل کف دستم می شناسم و باید خود را به بچه ها برسانم.

می خواهم بگویم،حضور در کردستان اشتیاق می خواهد و توفیق.که شوق دیدار توفیق را نیز به همراه دارد ...برای همین براین باورم هرکسی نمی تواند پا بر گستره آفاق معنوی کردستان بگذارد،آنهم در یک سفر توریستی و سیاحتی.

+ نوشته شده در  ساعت 20  توسط دختر بابا  | 

شهید ظریف مدتها بازیکن  یکی از تیمهای باشگاهی خراسان بود.فوتبال را در حد حرفه ای بازی می کرد.در مهاباد هم که بودند همراه شهید کاوه تیم داشتند.پادگان تیپ ویژه شهدا در مهاباد همیشه صحنه تاخت و تاز تیم فرماندهان و پاسداران در مقابل تیم بسیجیها بوده است.البته غیر از ایام عملیاتها.فوتبال برای رزمندگان چریک تیپ ویژه شهدا نوعی تمرین گریز ناپذیر محسوب می شد و شهید کاوه همیشه فرمانده گردانهایش را از میان بازیکنان تهاجمی انتخاب می کرد.

مامان می گفت یکبار تلویزیون داشت بازی یونان و یک کشور دیگر رو پخش می کرد.ناصر اقا پرسید به نظرت کدوم تیم برنده میشه؟گفتم:یونان.همین طوری و بدون هیچ شناختی.اتفاقا یونان برنده شد و اقا ناصر از نظر کارشناسی من متعجب شده بود!!! از اون به بعد بچه ها فکر می کنند من سری تو مسائل فوتبال دارم.
همین چند روز پیش خواهر خانمم از مامان پرسید ایران برنده میشه یا مکزیک؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 19  توسط دختر بابا  | 

چون ایام رحلت امام بود گفتم یک عکس از امام که با حال و هوای وبلاگ هم جور باشه بذارم.احساس می کنم وبلاگ متبرک شده.گذشته از اینکه امام بابای تمام بچه های شهداست.بابایی که در این نزدیکی است...

عکسهای شهید ظریف رو که نگاه می کردم،یه عکسی پیدا کردم خیلی جالب.عکسی از مراسم جشن ازدواجشون.وقتی که داشت مامان رو سوار ماشین عروس می کرد.ماشین گل زده و تزئین شده با روبان صورتی.به همون سبک سالهای۶۰ .عکس امام رو هم بزرگ زده بود شیشه جلو.
تو البوم عکس،یه چیز دیگه هم بود.کارت دعوت عروسی.مزین به یک حدیث درباره ازدواج از پیامبر(هیچ بنایی نزد خدا محبوبتر از...)وهمچنین عکس امام.صفحه اول کارت.

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط دختر بابا  | 

همسرم خواب دیده بود،بابا حسابی مشغوله.داشته کارهای یک مسافرت رو برای ما دو تا تدارک می دیده.
گفتم اگه الان که درگیر برنامه های جشنمون هستیم پیش مابود درست و حسابی دنبال کارمون رو می گرفت.چون معمولا بزرگترها سعی می کنند تو این جور مراسم جوونهاشون رو یاری کنن.به این هم کار ندارند که بچه هاشون حتما متوجه تمام زحمتهاشون باشن.قصدشون تنها راست و ریست کردن کارهاست.چون بالاخره این احتمال هست که جوونها ـ مثلا به علت کم تجربگی ـ از پسش بر نیان.
امیدوارم بابا اونجا حساب کم معرفتیهای ما رو نکنه و کارها رو از اون بالا درست کنه.بابا پیش خدا خیلی ابرو داره.تازه دوستای خوبی مثل شهید کاوه و شهیدقمی و محراب و بروجردی داره که همه پیش خدا بیا برویی دارن.اونا هم ما رو میشناسند.بابا حتما ازشون دعوت میکنه تو جشنمون شرکت کنند.

ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست     در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

+ نوشته شده در  ساعت 9  توسط دختر بابا  | 

هر هفته بعدازظهر پنجشنبه ها دست جمعی می رویم بهشت رضا.گلزار شهدای شهر مشهد.برای زیارت بابا.بعد از شهادت بابا این برنامه استمرار داشته و تقریبا ترک نشده.هفته پیش ما(من و همسرم)نتونستیم بریم. 
مادرخانمم می گفت این دفعه خیلی بهمون سخت گذشت.سر مزار بابا بودیم که دیدیم یکی از همکارای بابا تو سپاه، با پسر کوچکش اومدن.سلام،احوالپرسی کردن و فاتحه ای خوندن.وقت رفتن پسر کوچکش،دنبالش می دوید و هی بابا..بابا می گفت.محمدناصر هم(برادر خانم یکسال و نیمه من و تنها پسر شهید ظریف)یکدفعه شروع کرد به دویدن .دنبال همکار بابا و پسرش، بابا..بابا می گفت.اون اقا می رفت و محمد ناصر بدنبالش...بابا رو صدا می زد.   

+ نوشته شده در  ساعت 9  توسط دختر بابا  |